مولف ناشناخته
152
تاريخ شاهى ( فارسى )
يعقوب گفت : امير المؤمنين اين عدل كرد كه پيغامبر وصيت فرموده است ، اما عدل را يارى است كه خداى عزّ و جل ميان ايشان موافقت نهاده است و آن احسان است كه عدل بىاحسان دست تنگ و دل شكسته است . هارون مثال داد تا طرفى مشهور از مملكت بنام او توقيع كردند و اسباب كفايت حال او از خزينه نقد بفرمود تا بهقدر امكان انصاف اين فرمان داده شود كه [ 216 ] ان اللّه يأمر بالعدل و الاحسان . حكايت هارون الرشيد بدين دو عادت عدل و احسان آراسته بود ، چون او درگذشت مأمون بهجاى او بنشست . سخنپردازى نزديك او آمد و تهنيت و تعزيت را در يك سلك نظم داده ، حديثى آورد و گفت : غم و شادى امروز همزادست ، يكى شدن چنان دلى كريم ، و عوض يافتن چنين درّى يتيم كه اگر چنان خليفه به رحمت خداى پيوست چنين خليفه به نصرت خداى رسيد ، و اگر آن رفته جان به او ندادى جهان به تو كه دادى ؟ بر حكم يزدان صبر كن و بر لطف او شكر گزار كه جهانيان در يك كرت هم به تعزيت به درت آمدهاند و هم به تهنيت به درآمده . بر حكم اين حكمت چون به ملك رسيدى زبان را به ثناى يزدان بياراى كه : الحمد للّه عنوان الايمان ، و چون دست يافتى دست را به عدل و احسان برگشاى كه ان اللّه يأمر بالعدل و الاحسان . ارباب دين و ملت و اصحاب [ 297 ] ملك و دولت از خردمندان عالم و هنرمندان بنىآدم اجماع و اتفاق كردهاند كه مجمل و مفصل عدل و احسان اين است كه بنده را دل در خدمتى بايد بست و دست سخا بربايد گشاد ، در عهد وفا بايد كرد و از حقد جدا بايد بود و روى به معاد بايد داشت از آنكه زندهء خود را گذشته بايد دانست كه انك ميت و انهم ميتون ، بر سراب عمر دل نبايد نهاد و در تيزاب دنيا خشت نبايد زد ، ماه تمام مراد از خسوف نامرادى ببايد انديشيد و ملك نيمروز را از دعاء نيمشب ببايد ترسيد ، دل را از صدق سايه بايد ساخت ، چشم را از شرم سرمه بايد كشيد ، عمر و زندگانى را